تبليغاتX
کافه خرداد
" گفتنی ها کم نیست ... من و تو کم گفتیم."

هیچ کس مثل تو

این قدر

مرا از خودش محروم نکرد .

نوشته شده توسط گیتور ملکی در ساعت 11 | لینک 

وقتی جای خوبی می رم، وقتی کتاب خوبی می خونم، وقتی قناریای پارک ساعی و می بینم، وقتی آهنگایی گوش می دم که منو یادت می ندازه، وقتی توی کافه می شینم و چای می خورم و آه می کشم، وقتی خنکای کله ی صب خوابو از سرم می پرونه، وقتی سپهبد قرنی و بالا می رم و برمی گردم، وقتی توی جام دراز می کشم و می بینم دو،سه ساعته یه ضرب بهت فک کردم، وقتی با آدمی که نمی خوام خانه ی هنرمندان می رم، وقتی استاد قواعد خسته کننده ی زبان تخصصی رو پشت سر هم ردیف می کنه پای تخته، وقتی گربه ی جدید محل جلوی پام خودشو زمین می زنه،نازمو می کشه،نازشو می کشم . وقتی کیلومتر شمار ماشین وقتی می ری تا یه هفته رو عدد ثابت می مونه، وقتی کفش تازه پامو می زنه و پاشنه شو می خوابونم، وقتی رونمایی کتاب خواهرم توی نمایشگاه کتاب همه غریبه ان، الا فکر تو، وقتی ظهر می شه و به "ساندویچ کوفتی" ای که می خوری فک می کنم .وقتی نماز صب پا می شم و اس.ام.اسی که روی گوشیمه مال تو نیست...تو بیدارم نکردی،وقتی "جو جو" کلی ازت می پرسه و من فقط نگاش می کنم، وقتی جمعه می شه و برای بار هزارم می گم که از جمعه ها متنفرم! وقتی سوار بی.آر.تی می شم و تا جایی که ممکنه به راننده نزدیک می شم ، وقتی ماشینای کلاسیک نمایشگاه هتل هویزه رو یه روز درمیون می بینم، وقتی از کارت پخش کن پیر سر "سمیه" کاغذای تبلیغاتی کانون وکلا می گیرم، وقتی آدرس دفتر نمایندگی هواپیمایی ماهان و به آقای محترمی می دم، وقتی توت فرنگیای خوشگل و بی مزه ی روی چرخ بهم چشمک می زنن، وقتی رو یونیت دندون پزشکی سیم های دندونم و سفت می کنه و می گم:آخ! وقتی با بی میلی جواب میس کال ها و اس.ام.اس هایی رو می دم که فرستنده شون تو نیستی، وقتی چهار ساعت تموم تو صف مصاحبه ی سفارت فلان کشور می شینم و خودمم نمی دونم دارم چه غلطی می کنم؟وقتی خدا خدا می کنم وقت مصاحبه عقب بیفته یا پذیرشم نکنن، وقتی حراست دانشگاه به مانتوی کوتاهم گیر می ده، وقتی بعدش عذر می خواد که کوتاه نیست! وقتی به ته ریش ات که حالا دیگه لابد نه، مطمئنم که زبره فک می کنم، وقتی انقلاب و واسه یه کتاب که بعدا می فهمم چرته زیر و رو می کنم ، وقتی کاج های توی تراس و آب می دم، وقتی حتا نیستی موهامو دور و برم نمی ریزم، وقتی فلفل دلمه ای های روی پیتزامو دونه دونه پرت می کنم یه ور، وقتی گوشم و سوراخ می کنم و درد نمی ذاره بخوابم و به تو فک می کنم، وقتی الهام دستمو می گیره و می کشه و می گه بیا بریم تاب بازی! وقتی فریبا از دلستر دهنی اش بهم تعارف می کنه و روم نمی شه بگم: اه ...و می خورم! وقتی ساعت سه ی صب هوس چای و شیرنی زبون می کنم ولی خودمو به خواب می زنم، وقتی فیلم "عشق سال های وبا" رو نیگا می کنم یا کتابش و می خونم، وقتی عکس آدامس خرسی و با تف روی دستم می چسبونم، وقتی اولین چیزی که چشامو باز می کنم فکر توئه و فقط وقتی متوقف می شه که چشمامو می بندم، وقتی به سوآل "می تونم امیدوار باشم که یه روز عاشق من بشی؟" جواب نع! می دم، وقتی تنها بام تهران می رم و برای تهران سنگ پرت می کنم، وقتی عکس احسان حدادی و از پشت زمینه ی گوشیم که هیچ، از گالری ام پاک می کنم، وقتی به دور فرمونی دست می کشم و یاد دستای تو می افتم، وقتی از یادآوری بعضی چیزا، بعضی روزا خجالت می کشم .

همه ی این وقتا و خیلی وقتای دیگه ای که نگفتم، دلم می خواد تو باهام شریک می شدی یا حداقل نزدیکم بودی .

نوشته شده توسط گیتور ملکی در ساعت 11 | لینک  | 

نیمکت روبه روی فرهنگسرا خالی مانده است .

۲۴ساعتی از رفتن من و تو می گذرد . جایمان دیگر گرم نیست ،گربه ی سیاه دم بریده زیر دست و پای ما نیست، موزی که با من قسمت اش کردی ،بالن های رنگی ،خانواده ی میان سال، غلغله ی شب عید، فریادهای سرمست، آب انار نوبخت ،ربان زرشکی دور کاغذ کادوی طرح ترمه ،پراید ایران ۵۵ که حین لایی کشیدن رنگ سپرت را برد ،خیابان های  عجیب خلوت ۷:۳۰ عصر،هیچ کدام نمانده اند!

امروز تنها من مانده ام با همان ظاهر حق به جانب که خدا می داند چه قدر از صمیم قلب متاسف است .

نوشته شده توسط گیتور ملکی در ساعت 13 | لینک  | 

میان نیمکت دیشب و امشب،

یک "ما" کم است .

فقط یک "تو"ی تنهاست امشب،

روی نیمکت مجاور ساختمان فرهنگسرا ...

 

نوشته شده توسط گیتور ملکی در ساعت 1 | لینک 

زن بودن سخت ترین کار دنیاست .

تمام دست های مردانه اگر نه ، نصف بیشتر دست های مردانه تعرضی غافل گیرانه بر زن داشته اند . دوست می داری ،عاشقانه عشق می ورزی و سهم اندکت نهایتا دست هایی ست که گفتم. من از سرزمین دست های بی هدف، من از سرزمین نگاه های شهوت ناک ، من از سرزمین لب های باز به بد و بیراه می گویم! مردهای سزرمین من یک روز در مقابل موتوری اراجیف گوی لات  حمایتم می کنند و روز بعد اراجیف گوی لات می شوند . مردهای سرزمین من ماشین هایشان را اسپرت می کنند و حین این کار شاق مرا مناسب برای بزم شبانه ی کثیف خود می دانند و تازه بلند بلند نقاط ممنوعه ام را تفسیر هایی کارشناسانه می کنند . مردان سرزمین من روزها گل های سرخ زیر برف پاک کن ماشینم می گذارند و شب ها از پنجره ی اتاق خوابشان فیلم های آن چنانی بیرون می زند . آبنبات های رنگی گرد بزرگ لای کتابم بین آنتراکت کلاسی می گذارند تا فقط لیسیدنش را ببینند. سر چهارراه طالقانی بیست دقیقه ی تمام منتظرم می مانند تا جمله ای را بگویند که موهای تنم سیخ شود . مردان سرزمین من ران های کلفت و باسن های بزرگ و مانتوهای جذب را از تپشی که در سینه ام می زند بهتر می شناسند . قد بلند و کمر باریک و سایز سینه را از چیزی که توی سرم به نام فکر وجود دارد بیشتر می شناسند .لب های پروتز شده و دماغ های عمل کرده و موهای بلوند را از موهای قهوه ای و دماغ طبیعی و لب های معمولی ام بیشتر دوست می دارند. تویوتای کورولای یک گلگیر تصادفی شان را ساعت ده و نیم شب با هدف برانداز کردن من می رانند. 206 سفید دو سرنشین اضافه شان را برای بلند کردن من استارت می زنند .

در چهارراه  در خیابان در اتوبان اگر سرعتم زیاد باشد ، اگر عجله داشته باشم برای به خانه رسیدن و لایی بکشم و راه به هیچ کدامشان ندهم و بدتر شماره شان را قبول نکنم ، شیشه ی ماشینم را بالا نگه دارم صدای ضبطم را برای نشنیدنشان زیاد کنم "هرزه ی مغرور" لقب می گیرم . از دماغ فیل افتاده می شوم ."ماده سگ" می شوم . اگر چای نعنایی تازه دمشان را نپذیرم،  اگر دم ورودی دانشگاه نیم ساعت به حرف های معنی دارشان گوش ندهم ، اگر  از سر کلاس "استاد حیدرآبادیان" برای گرفتن شماره شان بیرون نروم، اگر برای زودتر رسیدن دعوت رساندنشان را رد کنم "هرزه ی مغرور" می شوم .

مردان سرزمین من این روزها از خجالت قیافه ام در آمده اند حسابی . حسابی از خجالت قد بلند و چشم های رنگی ام در آمده اند .از خجالت سر تا به پایم در آمده اند حسابی .مردان سرزمین من همان‌هایی‌اند که فقط تو می‌شناسی‌شان زن!

زن سرزمین شما خب نه خیلی هم ساده ، ولی انسان ساده ای ست .از همه ی نگاه ها و قضاوت ها و حرف های شما گوشش پر است . زن سرزمین شما دوست دارد خوب بپوشد . بی حساب کتاب بخندد ،بی حد و حصر شیطنت کند و به او چه مربوط است که آن شب قرص ماه کامل است و جزر و مد و .....!!!

زن سرزمین شما می نویسد . چیزهایی که تلخ است به عقیده ی شما ، اما برای شما می نویسد گرچه نخوانیدش ، گرچه از این پست لعنتی متنفر باشید ، گرچه دفاع های اتفاقا حق به جانبی هم داشته باشید، گرچه همه را با یک چوب زدم و درست نیست ...اما می نویسد .

همه ی این ها را شما بگذار به حساب درد دل کردن های یک زن که گاهی برای دیدن کسی که دوستش می دارد ناچار است بعضی شب ها حتا تا ده و نیم هم بیرون از خانه بماند .


نوشته شده توسط گیتور ملکی در ساعت 16 | لینک  | 

عادت کرده بودم به چیزهای یک نفره،به مسافرت های یک نفره،به اختلاط های یک نفره با خودم،به دوست داشتن های یک طرفه. عادت کرده بودم به دنیایی که با تو بودن،از تو گفتن،از تو نوشتن،عاشق تو بودن در آن ممنوع است. عادت کرده بودم به صبح که پا می شوم تو از خواب من رفته باشی و شب که می خوابم تو نباشی. عادت کرده بودم به حال معلوم خودم... وقتی چیزهای بدت ، چیزهایی که دوستشان ندارم قلبم را چنگ می زند و چه قدر ـ هنوز هم ـ توجیه ات می کنم و هزار دلیل من در آوردی می آورم که عاشقت باشم . برای خودم مرد عاشق پیشه ای می سازم . هر روز با هم پارک می رویم ،سینما که هیچ وقت دوست نداشتم ، کافه های انقلاب، محل کارش و حتا خانه اش و می خندم که خیال مرا واقعی تر از آن چه که هست تصور کرده اید !

دست تو را می گیرم ...

دست تو را می گیرم ، به جهنم ! بگذار حرف هایم را نفهمی .بگذار آنی نباشی که می خواهم . بگذار همان جور که هستی دوستت داشته باشم نه آن جوری که همیشه می خواستم باشی . بگذار فقط باشی همین.

 دست تو را می گیرم !

موقع دنده عقب رفتن بگذار زیر بغل مردانه ات را نفس های عمیق بکشم. بگذار بوی عطر خنک ات تا مغز استخوانم را منجمد کند .بگذار دست های زبرت، دست هایی که از من قول می گیرند، دست هایی نباشند که التماس می کنند . بگذار آستین سفید بلوزت که بچه ی برادرت موقع بغل گرفتنش ،بستنی مالش کرده بود،آستین مانتوی مرا موقع گرفتن دست هایم شکلاتی کند!

دست تو را می گیرم به جهنم!

عاشق تو می مانم ... با این وجود، با وجود همه ی عادت هایی که می کنم .عادت می کنم که عروسک کفشدوزک مرا ببوسی خودم را نه، پسته ها را یکی یکی پوست بگیری و دو دستی بگیرم و تو به آن بخندی! عادت می کنم به جمله های کوتاه دلتنگی و "از دست تو "، "از دست تو" به نافم ببندی .

بگذار این قدر نگوییم خوش گذشت ؟

- جای تو خالی! 

دست تو را می گیرم به جهنم، بگذار پایم بلغزد!

 

 

نوشته شده توسط گیتور ملکی در ساعت 14 | لینک  | 

کارت سوختم از راه رسید

۱۲۰ لیتر سهمیه دی و بهمن را با خودش آورد .

در هر صد کیلومتر چند لیتر می سوزاند؟

چند بار تا تو می توانم بیایم و برگردم؟

نوشته شده توسط گیتور ملکی در ساعت 12 | لینک 

رادیو ساعت ۷:۳۰ صبح را اعلام می کند و تو مثل چند ماه گذشته صبحانه نخورده،روزنامه نخوانده و حمام نرفته فاصله ی خانه تا دفتر را با تویوتای یاریس دنده اتومات سفیدت می پیمایی بدون این که به من فکر کنی .

تو چای نمی خوری ،وقتی عصبی هستی پاهایت را تکان نمی دهی ،وقتی دستم را می گیری کف دستانت خیس نیست .یک متولد  ماه مهر ساده هستی که یک روز بی آن که بداند از مرز ۳۰ گذشت ولی هنوز نمی داند . یک مهر ماهی که چای نمی خورد ولی بوی مغازه های قهوه فروشی ارمنی محل را می دهد . یک مهر ماهی که ساعت دستش نمی کند و وقتی می پرسم : چرا؟ می گوید : "نمی خواهم استرس نگاه کردن به عقربه های کوچک و بزرگ شیرینی دیدنت را زهرمارم کند".

ولی آخرش که چه؟ زهرمارمان می شود این رفتن ...

ساعت ۷:۴۰ صبح شیفت کاری توست و تو بی آن که یاد من افتاده باشی نه طبقه ی "برج آسمان" را بالا رفته ای ...

 کارت می زنی ،کت ات را آویزان می کنی ،عینک "فریم لس" ات را تمیز می کنی به خانم نهاوندیان سلام می کنی و مطابق معمول از لابه لای لوردراپه های آبی رنگ به پایین نگاه می کنی و با خودت می گویی : کاش ساعت ۵ عصر دست فروش چراغ قرمز چهارراه نرگس هایش تمام نشده باشد .

نوشته شده توسط گیتور ملکی در ساعت 13 | لینک  | 

عجیب ترین اتفاق این روزها دیروز افتاد.

برای رفتن عجله نداشتی .برای ماندن ضرب آهنگت عجول نمی نواخت .برای دوست نداشتنم بهانه هایت ته کشیده بود ،حتا چشم هایت دیروز فرق می کرد .

دیروز آفتاب بود گرچه سرد. دیروز تو بودی و به چه گرمی! دیروز من بودم و تو و داروخانه ی قائم و خیابان کلانتری...

دیروز مردی در عرض پیاده رو، با بلوز سفید مثل برف، با کفش های شیری به چه تمیزی ، با صورتی که تازه اصلاح شده بود، با چشم هایی که عجول نبود، زن لاغرمردنی محبوبش را برای ساعتی بیشتر می خواست .

نوشته شده توسط گیتور ملکی در ساعت 21 | لینک  | 

من به رابطه های هفته ای،ماهی،سالی یک بار حتا ،قانع بودم.

به جیب های خالی و بدهکار و آس و پاس،به ته ریش های لابد زبر نامرتب،به موهای جوگندمی و فر،به سفیدک لابه لای انگشت ها در روزهای سرد،

به گوشی های سالمند،به شماره موبایل هایی با کد ۲.

به به روی خود نیاوردن حرف های منظوردار،به میدان فردوسی و متعاقبا به ویلا و چهارراه همیشه ولی عصر و بالعکس.

به فرصت های کم من و ریتم تند تو ،به بی قراری ات به رژه رفتنت توی اتاق وقتی که ساعت از وقت می گذشت ،به غلط های املایی اتفاقی وسط حرف های عجول!

به طعم دنت کاپوچینو که امتحانش نکرده بودی، به کت و شلوار قهوه ای زار و نزار،به عروس هایی با اندام متوسط و قیافه های نه آنچنانی.

به چشم های مهربان با خطوط پنجه کلاغی.

به مسخرگی "نود" دیدن های تا دو صبح ،به پیچ شمیران و پل روشندلان و ساختمان فرتوت خاکستری سابق که بازسازی اش می کنند .

به برخورد اتفاقی سرانگشت ها هنگام رد و بدل کردن ،به جرقه هایی که این برخوردها می زدند،

به خودکارهای بنجل تبلیغاتی.

به پرایدهای سفید تصادفی چندین بار دزد زده ،به رد کردن بی احتیاط چراغ زرد و تصادف چهارراهی.

به نماز صبح های دقیقه نود،به دیدنت از پشت پنجره در میدان شلوغ ...

به "گیتور عزیز"،"گیتور عزیز" گفتن هایی که همیشه یک "میم" کم داشت ،گیتور عزیزم!!!

به لیوان "لیندو"ی چهار گوش دسته دار،به آن مارک T وسط دایره روی کوله پشتی پر کلاغی ،ب

ه "تک تک مینو" و "بادام زمینی سرکه ای مزمز" وقت عصر،به زانتیای چراغ شکسته ی نقره ای.

به "حال ناخوش امروزم ربطی به تو ندارد" های تکراری ،

به  "هفته ی بدی داشته ام"های تکراری،

به "فردا بهتر خواهم شد،به از دست تو ناراحت نیستم" های تکراری،

به دوستت دارم های با تردید،به عاشقت نیستم های اجباری.

به دلتنگ نشدنت مثل آدم آهنی.

به آه کشیدن... به "در این لحظه چه می کند؟"

به "من می دونم هیچی نیستم این دیگه تذکر دادن نداره" گفتن های دردآور،

به مرد همیشه مشغول پای تلفن و فوتبال و به اتاق خالی!

به "این یکشنبه ساعت چهار می خواستم بهت زنگ بزنم".

به زمستان های سرد سرد بدون برف،به چشم برنداشتن های طولانی.

به "پلنگ صورتی" به "تعطیلات مستربین" دیدن وقت تنهایی .

به پاهای پرانتزی استخوانی .

به مسافرت های بی هدف به کوفته برگشتن،

به روشن دیدن چراغ اتاقت ساعت دو شب،

به چند سال حرف قلنبه ی نگفته که گفته هم نخواهد شد،

به آهنگ های مشترک داریوش و فرامرز اصلانی .

در واقع من به رابطه های هفته ای یک بار همیشه قانع بودم اما نه به این سکوت دل آزار طولانی!

نوشته شده توسط گیتور ملکی در ساعت 21 | لینک  |